عبدالله مستوفى

660

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

اينكه قصدى و دعوى داشته باشد ، مثل اين است كه از مكنونات من خبر ميدهد . از جمله در ضمن صحبت گفت گاهى اتفاق مىافتد كه انسان بواسطهء قطع علايق دنيوى و ممارست در دعا و نماز كارهائى كه روز برايش اتفاق مىافتد ، بعد از نماز صبح يا در آخرين لحظهء بين خواب و بيدارى ، به او ميگويند . من تاب نياوردم ، گفتم اين موضوع براى من هم اتفاق افتاده است ، و قصهء عليمحمد را براى او نقل كردم . در اين ضمن شام آوردند . ميرزا احمد خان يك خروس گردن‌كلفت سربريده ، خورش آلو و چلو نرم بسيار خوبى تهيه ديده بود . با سيد بزرگوار شام خورده ، خوابيديم . سيد به من سفارش كرد كه نيمساعت قبل از فجر بيدارش كنم . من برحسب عادت خود زودتر از خواب برخاستم و در وقت معهود ، سيد را بيدار كردم . ايشان هم تهجد كردند بعد نماز صبح را به جماعت دو نفرى خوانديم و هريك مشغول تعقيبات خود بوديم . ديدم مخبر به من ميگويد « نعل‌بند اين ده آدم رنديست » از سيد پرسيدم ، اين ده نعلبد دارد ؟ گفت نميدانم . گفتم مخبر به من ميگويد : « نعلبند اين ده آدم رنديست . » گفت از ميرزا احمد خان ميپرسيم . ميرزا احمد خان در اطاق ديگرى ، كه يك ايوان بين اطاق ما با اطاق او فاصله داشت ، مشغول تدارك ناشتائى بود . من صدا را بلند كرده گفتم آميرزا احمد خان اين ده نعلبند دارد ؟ از ته آن اطاق ، جواب داد بلى ! آدم رندى هم هست . من و سيد بزرگوار خنديديم و گذشت . . . بعد از ساعتى ، اتومبيل سوارى كه از قزوين بتهران ميرفت رسيد ، يك جاى خالى داشت ، با سيد بزرگوار وداع كرده ؛ ايشان بتهران رفتند و من بده برگشتم و دنبالهء زندگى آرام روحانى خود را گرفتم . خوانندهء عزيز ميداند ، من در مدت عمرم درويش نبوده ، و از مرشدبازى هم بدور بوده‌ام . دعوى قطبى و مرشدى هم ندارم ، و چون شرح زندگى خود را مينويسم ، آنچه برم گذشته است ، براى شما شرح مىدهم . شما هرجور ميخواهيد تعبير كنيد ولى بدانيد كه آنچه نوشته‌ام ، بدون ذره‌اى قصر و اشباع ، و عين حقيقت است . بعد از اين « مهاجرت من الخلق الى اللّه » و مراجعت بتهران ، تا مدتى اين مخبر يا سروش ، در آخرين دقيقهء بيدارى و اول مرحلهء خواب ، بازهم بعضى چيزها به من ميگفت ، كه بعضى از آنها هم بر خلاف واقع بود . از جمله ، شبى خبر فوت ترجمان الدوله را به من داد ، در صورتى كه ترجمان الدوله نمرده بود . و تا مدتى بعد از اين تاريخ هم ، بزندگى ادامه داد . يك شب ديگر هم اين بار مرا با لقبى كه هيچوقت خود را بدان ملقب نكرده بودم و فعلا هم منسوخ شده بود خوانده گفت : « آقاى مدير السلطنه صد و بيست سال عمر مىكند . » در صورتى كه تاكنون هيچوقت رسم نداشت مرا باسم ، آن هم با اين تشريفات ، بخواند . من يقين دارم كه اين خبر هم از قماش همان خبر مرگ ترجمان الدوله است ، زيرا خوب مىبينم ، كه بدن من تاب و توانائى زيست ده سال ديگر را هم ندارد ، تا چه رسد به پنجاه سال ديگر .